تبليغاتX
این ابر در گلو مانده
 

درباره انسان- شاعري كه رفت -

 

رضا قنبری- روزنامه ی اعتماد ملی- ۱۹-۴-۸۷:<سپيده كه سر بزند/ نخستين روز بي تو بودن/ آغاز مي‌شود> <بسطامي> داشت مي‌خواند: <يك نفس با ما نشستي/ خانه بوي گل گرفت.> صداي آهنگ <اس‌ام‌اس> مي‌آيد؛ 5/1 شب براي دادن اس‌ام‌اس، ساعت خوبي نيست!؛ مي‌خوانم: <بابا فوت كرد.<امين > پسر منصور بني‌مجيدي پيام را داده. منتظر اين خبر بودم! ماه‌ها بود كه منتظر اين خبر بودم. منصور بني‌مجيدي حدود دو سال بود كه با خرچنگ مرگباري درون بدنش زندگي مي‌كرد؛ خرچنگ زشتي كه رشته‌هاي حيات او را پاره مي‌كرد. يك ماه قبل از مرگ، شاعر را براي آخرين بار روي تخت بيمارستان ديدم.

با صدايي لرزان و خسته از بيماري؛ ديدن يك دوست روي تخت بيمارستان در حالي كه شعله عمرش رو به خاموشي است براي من كابوسي در بيداري بود اما <منصور> حقيقت مرگ را پذيرفته بود؛ من و ديگر دوستان او هم اين حقيقت تلخ را باور كرده بوديم؛ باور كرده بوديم او كه اشتياق كلمات بود، او كه بي‌قرار پهنه‌هاي خزر است؛ به زودي از ميان ما مي‌رود. <منصور بني‌مجيدي> از آن دست شاعراني بود كه خودش از شعرش جلو زده بود؛ انسان‌گرايي و عواطف ناب او، دوستان فراواني برايش فراهم آورده بود؛ دوستاني كه به طرح لبخند و نيك‌انديشي و مهرباني او خو گرفته بودند. دوستان شاعر زيادي را مي‌شناسم كه اعتقاد دارند، شخصيت و انسانيت بني‌مجيدي از شعرهايش مهم‌تر و ارزشمندتر است؛ و چه شكوه و زيبايي چشمگيري در اين نكته نهفته است؛ او به ارتفاع انسانيت و انسان‌گرايي رسيده بود؛ به جايي كه كلمات و شعر همواره سعي در كشف و بيان آن دارند! سال‌ها دوستي با اين <انسان- شاعر> خاطرات زيبا و ماندگاري برايم به جا گذاشته است؛ خاطراتي كه رنگ و بويي شاعرانه دارند و حالا‌ كه مي‌نويسم؛ لبخند و اشك را با هم در من مي‌انگيزند.

حسادت‌برانگيز بود كه هرگز غيبت هيچ شاعري را نمي‌كرد؛ هرگز از كسي بدگويي نكرد؛ بي‌ادعا بود و همواره مي‌گفت: <من طول و عرض خودم را مي‌شناسم.> منصور بني‌مجيدي در هشت سال اخير كتاب‌هايش را چاپ كرد، اما همواره در مطبوعات ادبي شعرهايش به چاپ مي‌رسيد و حضور مناسب و موثري در فضاي ادبي سال‌هاي اخير داشت. در شعرهايش، نوعي خشم و خروش نسبت به جنگ و كشتار، توهين و تحقير انسان و مسائل اجتماعي وجود داشت؛ او در شعرهايش هم <انسانگرا> و <عاطفي> بود؛ كلا‌م و رفتارش يكي بود. در آخرين ديدارم با دوست شاعرم [حدود يك ماه قبل] مرگ را در او حس كردم و او نيز به <سفر اجبار> واقف بود؛ مصاحبه‌اي گرم و صميمانه با او انجام دادم. شاعر، ساده و رك به سوال‌هايم جواب داد؛ او تاكيد داشت كه در وجه اول مي‌خواسته <انسان> باشد و در وجه دوم شعر و شاعري برايش مهم بوده: <من در وجه اول مي‌خواستم انسان باشم. انسانيت شرط اول زندگيام بود؛ شاعري شرط دوم. به خودم مي‌گفت: اگر انسان خوبي نباشم، وقتي مخاطب يا دوستانم با من برخورد كنند مي‌فهمند كه در شعرم حرف بيخود زده‌ام...[ > مجله هنرمند، شماره 24]

به آستارا رفتم تا با دوستم وداع كنم؛ كمي گريستم و بعد سكوت كردم؛ سكوتي كه تا تهران ادامه داشت و بسطامي داشت دوباره مي‌خواند: <يك نفس با ما نشستي خانه بوي گل گرفت/ خانه‌ات آباد كاين ويرانه بوي گل گرفت...>


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


گروه 3+1 شعر گیلان چه کسانی بودند؟

 

علی رضا پنجه ای- روزنامه ی اعتماد-۱۹-۴-۸۷:ما 3«1 بوديم. بيژن کلکي، اکبر اکسير، منصور بني مجيدي در آستارا و من در رشت. آنها خطوط مرزي را رعايت مي کردند و من در مرکز گيلان هم به کار شعر و هم روزنامه نگاري. سه شهرستاني با تفاوت هايي ناچيز. اکسير سال ها آستارا را به نام خود شعري اش سند گرفته بود. يعني به محض اينکه اهل قلمي در هر کجاي ايران نام آستارا را مي شنيد به ياد اکسير مي افتاد. اکسير تک و تنها يک دهه - دهه 50 - سفير نيما در مرز آستارا بود تا اينکه از ميان دبيران ادبيات آستارا شاعري مطرح مي شود که تبحر مطلوبي در سرودن شعر آذري داشت. بر شعر قدمايي فارسي مسلط بود و از دبيران نادر عروض و قافيه محسوب مي شد به طوري که توانسته بود همه اعضاي خانواده را با تقطيع عروضي آشنا کند. امين پسر يگانه اش در دوره راهنمايي به خوبي وزن شعرها را تشخيص مي داد، همسرش نيز. از اواسط دهه 60 نام بني مجيدي از آستارا خيز برمي دارد و خود را هر روز در شعر گيلان بيشتر مطرح مي کند.

تا اينجا اين دو تن بودند که شعر نو را در آستارا گسترش مي دادند تا اينکه بيژن کلکي در جست و جوي عشق نوجواني ديگربار به آستارا عزيمت مي کند. کلکي که از شاعران جوان و مطرح دهه 50 محسوب مي شد و آن سبقه شعري را با شرکت در شب هاي شعر 10 شب انجمن گوته و عضويت در تحريريه مجله خوشه- قبل از زنده ياد احمد شاملو- در کارنامه داشت، تقريباً اواسط دهه 60 ضلع ديگر اين مثلث را کامل مي کند.

دوستي گرمابه و گلستاني ما نيز زماني آغاز مي شود که من صفحات هنر و ادبيات هفته نامه کادح را منتشر مي کردم و هنوز شماره نوروز 1366 نخستين ويژه هنر و ادبيات کادح با عکس دسته جمعي نيما، بهمن صالحي، رحمت موسوي، جعفر کسمايي و مرحوم غواص روي جلد آن منتشر نشده بود.

زنده ياد منصور توسط اکبر اکسير چند شعر از کلکي را به نشاني نشريه و به نام من ارسال کرده بودند و البته گويا بدون آگاهي شاعر، چون ظاهراً کلکي رفته بود به آستارا که شعر را فراموش کند و خود را در خاطرات نوجواني غرق. کار ارزنده اين دو تن براي برون رفت کلکي از گوشه گيري باعث شد که کلکي فراموش شده با چاپ شعرهايش در گيلان بار ديگر از کنج عزلت بيرون بيايد؛ هرچند زنده ياد بيژن تندخو و بدقلق بود منصور نرمخو و اکبر مدبر. اين سه تن به رغم اختلافات شعري گاهگاهي شان مثلثي ارزشمند از شعر نو را در آستارا پي گذاشتند. ازدواج کلکي با خواهر بني مجيدي يکي از دلايل نزديکي بيشتر خانوادگي آنها بود. سکونت بيژن در آستارا سبب مي شود تا بزرگان شعر و ادب همچون زنده ياد احمد شاملو، محمود دولت آبادي، عباس معروفي، مسعود خيام و هنرمند نقاش زنده ياد عليرضا اسپهبد به ديدار اين سه تن بشتابند. بعدها نيز رضا براهني که براي ديدار کلکي آمده بود دوستي خانوادگي نزديکي با زنده ياد بني مجيدي برقرار کرد.

من نيز در رشت با انتشار شماره هاي مختلف هنر و ادبيات کادح که از شماره دوم زير نظر زنده ياد محمدتقي صالح پور انتشار يافت همچنين طي هشت سال سردبيري مجله گيلان زمين از چاپ شعرهاي اين سه بزرگوار هرگز غافل نماندم.

به طوري که دوستي ما سه تن با ارتباط خانوادگي قوام بيشتري يافت. 13 اسفند 77 بيژن چشم از جهان فروبست.

اکسير و بني مجيدي پس از مرگ کلکي اما چهره ديگري از شعر خود به ادبيات معاصر نماياندند. بن مايه هاي طنز در شعر اکسير کار خودش را کرد و او با پيشنهاد فرانو طيفي از شاعران جوان آستارا را به سوي خود فراخواند. بني مجيدي نيز انگار به نوعي الهام رسيده باشد که ملک الموت او را نشانه کرده، زودازود دست به انتشار کتاب هاي شعر خود زد. هر کتاب هم نسبت به کتاب هاي ديگر گامي به پيش را نشان مي داد. در واقع بازنشستگي منصور سبب شده بود که تمام وقت به شعر بپردازد.

بني مجيدي با اختيار کردن زبان گفتار و طرز روايي توانست به نمونه هاي قابل توجهي از قصه- شعر برسد؛ ضرباهنگ جريان سيال البته نه از نوع سوررئاليستي آن بلکه مهار شده شعر او را به سوي «شعر ديگر» رهنمون داشت. او با بهره از نوعي طنز اجتماعي و تلخ و از سويي کاربرد جديدي از صنعت تضاد به نوعي حس آميزي در شعر رسيد که اکنون به جرات مي توان گفت شعرش از قابليت تشخص پذيري برخوردار شده است.

بي شک از اين پس با پايان خلاقيت شعري او خوانندگان قادر خواهند بود با تامل و درنگ بيشتر در آثار وي به ظرايف کاربرد مباني زيبايي شناسي آثارش پي برند. باري «از ما به مهرباني ياد آريد»1 چرا که «مرگ از قرار / پاره سنگي بود / و ما نمي دانستيم».2

پي نوشت ها؛-----------------------

1- فريدون مشيري

2- شاپور بنياد


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مرگ پيروز تمام ميدان ها است

براي مرگ منصور بني مجيدي
مرگ پيروز تمام ميدان ها است


ياسين نمکچيان



صداي زنگ تلفن با تيک تاک هول آور ساعت که در هم مي آميزد ديگر يقين پيدا مي کنم تمام شاعران دنيا نيمه هاي شب مي ميرند.

مرگ و منصور بني مجيدي بيشتر از يک سال يقه يکديگر را گرفته بودند و هيچ کدام آنها راضي نبود بازي را نيمه کاره رها کند تا اينکه سپيده سه شنبه، مرگ ثابت مي کند پيروز تمام ميدان ها است و اين بار هم شکست سهم هميشه منصور. انگار سه شنبه هاي همه تقويم هاي دنيا بايد تلخي زيتون هاي رودبار را به يادمان بياورند.

برعکس بسياري از مسافراني که اين روز ها بي تفاوت در بازار معروف شهر کوچک شمالي پرسه مي زنند براي ما آستاراي بي منصور بني مجيدي چيزي کم خواهد داشت چرا که عادت کرده ايم همواره هر شهري را با نام شاعران شان بشناسيم.

در طول چند سال گذشته يعني درست از جايي که به اصطلاح دهه 80 آغاز مي شود شعر معاصر ايران دوران بي تحرکي را پشت سر مي گذارد؛ دوراني که بي ترديد در تاريخ نگاري ادبي فصل هاي آينده جايگاه روشني نخواهد داشت اما در اين ميان حکايت آستارا و حلقه شاعرانش که هنوز شعر دغدغه جدي زندگي آنهاست حکايت ديگري است.

شاعران جوان آستارا در چند سال گذشته با طراحي و برنامه ريزي اکبر اکسير و منصور بني مجيدي فعاليت هايشان را آغاز کردند و توانستند نام شهري را که چندان پشتوانه يي در عرصه ادبيات اين سرزمين نداشت، به عنوان يکي از پايگاه هاي فعال شعر ايران مطرح کنند.

بني مجيدي متولد هفتم ارديبهشت ماه سال 1334 بود که سابقه انتشار شعرهايش در مطبوعات به دوران نوجواني و جواني اش برمي گشت؛ همان فصل هايي که به قول خودش با نوشتن انشا در مدرسه ذوقي که داشت بروز کرد و او همچنان راه را ادامه مي دهد و پا به پاي نسل تازه از راه رسيده و باانگيزه، اولين کتابش را در سال 81 با عنوان «بهاري در خاکستر پاييز» منتشر مي کند؛ کتابي که انگيزه چاپ مجموعه هاي ديگري است که شايد روزگار زيادي کنج اتاق هاي خانه اش خاک مي خورند.

اگرچه از انتشار اولين کتابش تا دهمين آنها يعني «اين ابر در گلو مانده» تنها 6 سال مي گذرد اما تکامل زباني و پختگي آثارش نشان مي دهد او در اين سال ها بيشتر از هر زمان ديگري کار کرده و سخت به سرودن شعري بزرگ دل بسته است، هرچند زمان اجازه نداد همه ابرهاي در گلومانده اش را شبيه باراني بي امان روي مزرعه هايي تهي بباراند.

تلفيق عناصر داستاني و اجراي روايت هايي قصه گونه در قالب شعر، کلماتش را رنگ و بوي ديگري بخشيد و توانست به زبان مستقلي دست پيدا کند؛ زباني که خاص خودش بود و رگه هايي از آن در آثار ديگر شاعران همشهري اش حتي به چشم نمي آيد. آرمان خواهي و آرمان گرايي از مهم ترين ويژگي هاي سروده هاي اوست. به اين خاطر که جسارت داشت، از تجربه هاي تازه هراسي نداشت و مثل بيشتر آستارايي ها که طنز عنصر مهم آثارشان به شمار مي آيد، از اين عنصر به عنوان ابزار گسترش ارتباطاتش استفاده مي کرد و معتقد بود شعر هميشه وبال گردنش بوده و هيچ گاه تاجي نبوده که روي سر بگذارد و به آن افتخار کند.

«من نه منصور درست و حسابي ام / و نه حلاج خوش مشرب و خوش مرام/ نه انسان کاملم، نه شاعر انسان، / تنها قلم مي زنم و گاهگاهي قدم/ شايد همان مرده ريگ برگشتي ام / از آب گرفته اند مرا / مي دانم نام کوچکم براي هميشه بر سر دار، مانده است».

يکي ديگر از دغدغه هاي مهم او بعد از مرگ بيژن کلکي شاعر نام آشناي دهه هاي 30 و 40 سر و سامان دادن کارهاي او بود که در زمان حياتش کتابي چاپ نکرد. رابطه نزديک خانوادگي بني مجيدي و کلکي سبب شد سرپرستي آثارش را بر عهده بگيرد و کتاب هايش را منتشر کند.

هنوز طعم اولين گفت وگويم با بني مجيدي درباره او به يادم مانده که لبخند مي زد و مي گفت؛ او لجوج بود و عصبي، اخلاق عجيبي داشت، وقتي سرحال بود آواز مي خواند و نقاشي مي کشيد اما وقتي عصبي بود به هيچ وجه نمي توانستي با او کنار بيايي. مي توانست در زمان حياتش کتاب هايش را چاپ کند اما خودش نخواست.

درست برخلاف کلکي، بني مجيدي شکل زيباي مهرباني بود. در اولين برخورد انگار سال ها مي شناختي اش و مي توانستي سفره دلت را بازکني و از هر دري با او حرف بزني. معلمي بازنشسته که قدرت بازي گرفتن از کلمات را مثل ترفندهاي معلمي اش در لابه لاي زمان ياد گرفته بود. شاعري که اجتماع را به تصوير مي کشيد و در لحظه هاي سرودن به غير از انعکاس تصويرهاي دنياي پيرامونش به چيز ديگري فکر نمي کرد.

به هر حال او در لابه لاي زنگ تلفن و تيک تاک هول آور ساعت که ديگر به اين يقينم رسانده تمام شاعران دنيا نيمه هاي شب مي ميرند براي هميشه غزل خداحافظي اش را همان گونه که در وبلاگش نوشت، زمزمه کرد و مثل هميشه مسافران آستارا بي تفاوت در بازار معروف شهر پرسه مي زنند و جهان مثل هميشه خواهد چرخيد اما آنچه بيشتر از هميشه احساس مي شود آستاراست که بي بني مجيدي براي خيلي ها چيزي کم خواهد داشت. درست مثل دکتر رضا براهني که در کتاب خطاب به پروانه ها در شعري که به او و اکسير و کلکي تقديم کرده مي نويسد؛

«من باز به آنجا برخواهم گشت / و چشمان مهربان بيژن و منصور و اکبرم را خواهم بوسيد/ تنها چندين بنفشه / در آن انتهاي باغچه باقي مانده است / تا بشمارم / آنگاه خواهم رفت / ديگر کسي مرا تميز نخواهد داد/ از رنگ ها/ از ابرها / از آسمان / و سايه درختان هولناک / که شب در مرداب مي خوابند».


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در سه شنبه 18 تیر1387 ساعت 11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


کتيبه يي در آستارا

پس از خاکسپاري منصور بني مجيدي شاعر
کتيبه يي در آستارا
آرش نصرت الهي

سال 1376 بود که آستارا را به سمت دانشگاه، کار و شايد شعر ترک کردم. سال 1376 بود و هنوز بيشتر بام ها سفالي بودند، هنوز قد سروها، به سر خانه ها مي رسيد که آستارا انجمن شعري داشت و انجمن شعر، منصوري داشت با ادامه بني مجيدي. مي نوشتيم، مي خوانديم، مي آموخت، پاک مي کرديم، مي نوشتيم و يک منصور، پشت اين همه کلمه، پنهان بود. پنهان بود و جاري مثل رودي در درون که بتواني از هر جايش هر قدر که بخواهي روشنايي برداري.

منصور بني مجيدي همه چيز را روشن مي خواست. روشن مثل نوري که از ته اين تاريکي، آمده باشد. روشن، مثل حقيقتي که پنهان مي کنند. عصبيت منصور در استقرار روشنايي، روح او را گره مي زد، گره مي زد، گره مي زد، و درون گرايي او، زيستن را برايش سخت و سنگين کرده بود. منصور به شدت پشت صداقت ايستاده بود و براي رسيدن به وجود او تنها راه ممکن صداقت بود. مثل باستان ظرفي که در درون غاري قديم يافته باشي.

منصور را سال ها است که از زبان پدرم مي شنوم. پدرم يک معلم است و همکار منصور. نسلي که از آستارا نامي بزرگ ساختند. بزرگ به شرح فرهنگ و مهر، همين گمشده هاي جامعه امروز ما. پدرم از مردمداري منصور مي گفت که يادداشت برداشتم. بايد سال هاي 60 باشد که منصور معلم به مرد ماهيگير درمانده يي، پول مي دهد تا پوکه (لباس لاستيکي ماهيگيران که از پا تا سينه را مي پوشاند) بخرد و روزگارش بگذرد. روزگار مرد همراه سال هاي سخت منصور، مي گذرد. روزي مي رسد که مردان و زنان آذري با زنجيرهاي مرزي در دست، به خيابان هاي آستارا آمدند. فروپاشي حکومت شوروي و بناي کمونيسم آن به سال هاي بازگشايي مرز ايران و جمهوري آذربايجان مي رسد و همين طور روزگار مرد ماهيگير و منصور ما مي گذرد. مرد ماهيگير پي خريد و فروش اجناس روسي و غيرروسي مي رود و نمي دانم... تا روزي در مجلسي، اين دو هم صحبت مي شوند. مرد ماهيگير از اوضاع و درآمد منصور مي پرسد. منصور مي گويد هنوز همان معلم است و حقوق سر ماه دارد و...، مرد ماهيگير همراه با خنده اش، مي گويد؛ سور و سات يک شب مهماني در خانه من قدر همين حقوق ماهانه توست، معلم مانده يي هنوز؟

بله، نه تنها تا آن روز، بلکه تا آخرين نفس، منصور معلم ماند و معلم است. آنچه من در اين سال ها از او آموختم و مي آموزم، به کلمه و متن ختم نمي شود. آغوش منصور هميشه پر از مهر و حقيقت بود. زخمي انديشه هاي آزاد. سال 1387 است، تيرماه است و يازدهم. معدود بام هاي سفالي شهر، به چشم نمي آيند. خانه ها قد کشيده اند، شده اند آپارتمان. خانه پدري من البته يکي از معدود سفال هاي باقي مانده است، منصور اما اين اواخر، از طبقه چهارم آپارتماني در ميان آستارا، به جهان درهم دويده مي نگريست و... بر بام هاي سفالي و غيرسفالي، آشفته مي وزيد تا مردم شهر من کمي آرام بگيرند. («بر بام خود آشفته مي وزم» نام مجموعه شعري از منصور) چه ناتناسب است اين جهان. پيکر مردي در ارتفاع شانه ها مي رود که هميشه مرهمي براي زخم هاي شانه ها بود. پيکر مردي بر خاک پنهان مي شود که هميشه و سخت در پي درآوردن روشنايي حقيقت از درون تاريکي بود. حالا شهر من؛ آستارا، کتيبه يي دارد در دل خود، باستاني که روزي از خاک برمي خيزد و در کنار روشنايي ها مي ايستد.


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در سه شنبه 18 تیر1387 ساعت 11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


چه کسی برای چه کسی هم بود و مهم کی ؟!

 

مظاهر شهامت:و من بلد نیستم حرف های خیلی خوشایند بزنم .

 

ایستاده  بودند  منتظر که غارتت بکنند . نام و سیمایت را ، تک تک کلمه هایی را که هرگز نمی دانستند با کدام رنج ، ذره ذره تراشیده و به هیبتی درآورده ایی ، حتی آن تکانه و لرزشهایی را که  از درد درون ، از ناامیدی هایی که فکر می کردی چنان گفتنی و چنان کردنی شایسته انسان نیست ، اما شایسته و معمول  شده است ، به اعضاء و اندامت می دادی .

مهم نبود کیستی ، مهم نبود چه نامی داری ، فرق نمی کرد شعرهایت از چه و کجا و چگونه می گویند . نه ، هیچ چیز مهم نبود . کسی به صداقت و مهربانی ات کاری نداشت ، کسی فکر نمی کرد با چه کسان و معناهایی هرگز آشتی نمی کنی و چرا . و همان معنای اصیل و عجیب بودنت هست ، و چقدر کافی !

ناگهان عده ایی که با آنان بودی آسان و دوستت می داشتند راحت ، از درد و بیماری ات آگاه شده بودند و دل می سوزاندند مثل انسانی دوستدار ، چند بار و چند جا نامت را بر زبان آورده بودند .

و فضا به یکباره برای منتظران محل مداقه و استفاده شد . مسابقه آغاز شده بود . شماره تلفنت را می جستند . ناشناخته اما آشنا شده بودی . آشنا اما ناشناخته می ماندی . توصیف های بی محل همچون چک های با رقم های بزرگ اما خالی صادر شد . هر کسی شعری از تو را با غلط هایی می چاپید بی که آن را نه قرائتی شتابناک ، که واقعا خوانده باشد . آنان که حتی به وقت بستری شدن خونینت در بیمارستان ، در چند صد متری آدرس های فرهنگی و ادبی شان ، نه به دیدنت آمدند و نه تلفنی کردند ، حالا دوست و دوستدارت شده بودند و نامت را مکرر می کردند و برای اثبات این احساس خود نشان و نشانه ها جمع می کردند .

نه ، هنوز تمام نشده است . حتی هنوز که جسد از درد مچاله شده ات را بردیم و با  ماسه ها و گوش ماهی های ساحل دریای آستارا پوشاندیم تا مگر از درد و رنج های بسیارت  بیاسایی ، برای مدتی قابل استفاده هستی .

 مسابقه ادامه دارد . مصاحبه به دنبال هم از کسان بسیاردر هر جا . شتاب در چاپ هر شعری ات هر چه باشد و از هر کجا به دست آمده باشد . تلاش برای برگزاری شتابناک مجالس یادبود و بزرگداشت به هر شکل شایسته و ناشایست ...

آری منصوربنی مجیدی ، مشهور شده ایی ،مشهور با آن شهرتی که نمی خواستی و نمی خواستی هرگز به آن آلوده شوی .

آری هنوز دارند تکه تکه ات کرده و غارتت می کنند و از روح و جسمت کم می کنند این قوم مصلحت جو و محافظه کار.

اما تو را آنقدر صادق می شناختیم می دانستیم این گونه نمی خواستی . هنوز آن جمله هولناکی که در اوج بیماری ات به من گفتی تنم را می لرزاند :

-         « می خواهم از دست شاعر و روشنفکر و سرطان خود را بکشم » .


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در یکشنبه 16 تیر1387 ساعت 2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


آستارا! برای من گریه نکن

تلخم

خیلی تلخ

تلخ تر از زیتون های رودبار

تلخ تر از استکان چای بعد از ظهر هنرکده اکبر اکسیر

تلخ مثل زهرمار

مثل خبر مرگ منصور

علی رضا بندری:داوود پیش بینی کرده بود که منصور حلاج آستارایی همین روزها می رود اما من گذاشتم به حساب حدس های شاعرانه ای که هرگز اتفاق نمی افتد.

من در تمام زندگیم فقط یک بار فیلم بازی کردم.فیلمی که کارگردانش بکتاش آبتین بود و من در هیبت دوست منصور که برای ضیافت مرگش به آستارا می رفت. حالا خط های سفید جاده نیمه شب انزلی دست از سرم برنمی دارد.جاده می رفت و ما از منصور حرف می زدیم.

خبرگزاری فارس کم دروغ نگفته تا حالا و من هنوز امیدوارم که خبر رفتن منصور هم خالی بندی از آب در بیاید و با یک تکذیب ساده این بغض سمج را قورت بدهم.

داوود جان! افشین عزیز! بچه های مهربان آستارا!  لطف می کنید و تماس می گیرید و روسیاهم که پاسخ نمی دهم.هم بغض نمی خواهم.یعنی نمی توانم به خدا تحمل ندارم.

دلم می خواهد  همه ابرهای تهران را تا آستارا گریه کنم.


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در شنبه 15 تیر1387 ساعت 11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


در سوگ شاعر شورشی گیلان

 

علی رضا بهنام:هر بار که خبر درگذشت شاعری را می شنوم زمان لحظه ای پیش چشمانم درنگ می کند. خاطرات گذشته را می کاوم در جست و جوی آن گوهر یگانه ای که اهل کلام را به هم پیوند می دهد. امروزم را با خبرغم انگیز رفتن بنی مجیدی شاعر آغاز کرده ام، با پیام کوتاهی که از گیلان و از فراز البرز استوار به دستم رسیده است. در جست و جویم میان خاطرات، بنی مجیدی را شاعری می یابم نشسته در انزوای خویش و به دور از هیاهوی مرسوم محافل پایتخت. نامش را سال ها پیش از تقدیمچه ای مشترک به یاد داشتم که بر پیشانی یکی از شعرهای شاعر محبوبم رضا براهنی نقش بسته است. چند سال پیش بود که در پی نا امیدی اش از چرخه ی بیمار نشر شعر و برای آن که کتاب هایش راحت تر به دست خواننده برسد کتاب " سهم من همیشه دلتنگی است " را که در همان گیلان منتشر کرده بود گذاشت روی شبکه ی اینترنت . کتاب را که خواندم آن قدر خون شاعرانه داشت که تصمیم گرفتم با شاعرش صحبت کنم و این به تنها تماس تلفنی من با منصور بنی مجیدی منجر شد. کتابش حالا روی مانیتور روبه روی من است. می نویسد:

تاریخ...
در دخمه های دم فرو بسته ی ما
پلک نمی زند اکنون
- این دوربین
نزدیک بیاور
و بر ارتفاع سوخته ام بگیر!
یک صندلی لنگان
میراث اجدادی من است
که مرگی در انتشار آن پیوست است.(صفحه 12 )

از خلال این سطرها سیمای شاعری دیده می شود که دانایی حاصل از اشراف به زمانه اش را با توانایی اجرای شعر به زبان مردم روزگارش پیوند زده است. شعر او در نقطه ی تلاقی بخشی ازشعر دهه ی هفتاد با شعر آرمانگرای دهه ی 60 قرار می گیرد. اجرای شعر را از اولی به یادگار دارد و عمق اندیشه را از دومی . و این ترکیب مبارک شعر او را به یکی از شعرهای خواندنی این سال ها تبدیل می کند. شعر بنی مجیدی شعری شورشی است و این شورش را هم می توان از جسارت او در خلق تصاویری عجیب از عناصری نامتجانس سراغ گرفت و هم از نگاهش به دنیا که شورش دهه ی شستی های اروپا را به یاد می آورد مانند این شعر:

-این قدر از قیر داغ و کلاغ سیاه نگویید
حداقل، زاغ و زاغچه های عوضی، ناراحت می شوند؟!
-از این درختان گیس بریده هم کمتر بگویید
چه کسی می گفت؛ ما اولاد احمق آدمیم
اولا باید ثابت کنیم که آدمیم
ثانیا با کلاغی که بهترین جای باغ، غارغار می کند
چه کار داریم!؟
او به وظیفه ی موعود، عمل می کند
و ما هم قول شرف می دهیم
که رل بهتری در این نمایش، بازی کنیم! (صفحه 53 )

اگر چه شورشی این گونه در شعر این سال ها کم نبوده است اما ناگفته پیداست تعداد شاعرانی که مانند بنی مجیدی توانسته باشند از چنین شورشی به شعر برسند آن قدرها هم زیاد نیست. باری در این زمانه ی سوگ همین مقدار اشاره کافیست. حالی دیگر و مجالی دیگر لازم است تا به خوب و بد هنر شاعر بپردازیم.
کلاهم را به افتخار شاعری بر می دارم که سرانجام رنج خویش را با ابدیت پیوند زده است. در سوگ او پیاله ی شعر چندی واژگون خواهد بود.

شعرها از منبع زیر نقل شده اند:
منصور بنی مجیدی، سهم من همیشه دلتنگی است، چاپ اول 1383 ، نشر فرهنگ ایلیا

این مطلب را در نخستین ساعات پخش شدن خبر درگذشت منصور بنی مجیدی به سفارش صفحه ی ادبی یکی از روزنامه ها نوشتم و بنا بود چهارشنبه 12 تیرماه جاری چاپ شود. گویا در آخرین ساعات شب این یادداشت مشمول ممیزی شده و از صفحه ی مورد نظر حذف شد


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در شنبه 15 تیر1387 ساعت 2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


جاده‌اي كه از تو خالي باشد دره است

 

                                              

منصور بني‌مجيدي شاعر شناخته‌شده آستارايي، هفتم ارديبهشت‌ماه سال 1334 به‌دنيا آمد و ساعت 2 بامداد سه شنبه يازدهم تيرماه درگذشت.از بني‌مجيدي كه بيش از دو سال دست و پنجه نرم كردن با سرطان پانكراس، در آستارا دار فاني را وداع گفت، مجموعه‌ شعرهاي <بربام خود آشفته مي‌وزم>، <بهار از خاكستر پاييز>، <بانوي باد شب‌نامه پخش مي‌كند>، <قرائت دوم من تويي>،‌ <سهم من هميشه دلتنگي است>، <ديگر نمي‌توانم شاعر بمانم> و <شعر امروز آستارا> منتشر شده است. ضمن تسليت به خانواده ايشان و جامعه ادبي،‌يادداشتي از اكبر اكسير شاعر همشهري‌اش را مي‌خوانيد.

اکبر اکسیر-اعتماد ملی:هميشه همين‌طور اتفاق مي‌افتد؛ شاعران ما بعد از مرگ زنده مي‌شوند. و امروز سه‌شنبه آستارا داغدار است. آسمان آستارا از ساعت دو نيمه‌شب يك‌ريز مي‌بارد. هواشناسي گيج است. يك جبهه هواي سرد همراه با رگبار محلي در برنامه‌اش نبود. اين گريه نثار شاعري دردآشنا بود كه تا زنده بود و پويا، يك لحظه از فعاليت ادبي غافل نماند. ‌

ديشب باران محلي بر غم از دست رفتن شاعري مي‌گريست كه در ملتقاي شالي و باران مرثيه‌گوي صادق خود را از دست داده بود؛ باراني سترگ كه غم شاعرانه داشت. اين بار نه براي شالي‌هاي تشنه آستارا، بلكه بر شاعران جوان آستارا مي‌باريد كه معلم عزيزي را از دست داده بودند. منصور براي من بال پرواز بود. حال من در اوج ناباوري يك بالم را از دست داده‌ام و سوگوار قبيله شعرم. نمي‌دانم چه مي‌نويسم، نمي‌دانم ترتيب جملا‌ت چگونه است. اين بار نه نقد آثار منصور مي‌نويسم، نه در بزرگداشتش حرف مي‌زنم. اين بار من غم‌انگيزترين واژه‌ها را رديف مي‌كنم تا قافيه‌اي به قيافه منصور جور كنم و مرثيه دوست بنگارم؛ دوستي كه همراه هم در معرفي شعر امروز آستارا به جامعه ادبي تلا‌ش مي‌كرديم و بسياري از شاعران جوان را به جامعه ادبي امروز ايران معرفي كرديم. مي‌بارم و مي‌بارم و آسمان آستارا را خجل مي‌كنم. حتي آسمان شعر و ادب ايران بزرگ را كه دير به پاسداشت شعر شهرستان برخاست. ما كركسان تماشا هميشه اين‌گونه عمل كرده‌ايم. گذاشته‌ايم تا شاعر بميرد، بعد به بزرگداشت او برخيزيم. اين است سرنوشت محتوم اين قبيله مغموم! منصور بني‌مجيدي‌ها را تا زنده‌اند نمي‌بينيم، شعرهايش را نمي‌خوانيم و در ذهنيات عليل خود مي‌پرسيم مبادا از بزرگي‌مان كاسته شود. امروز روز خوبي براي گلا‌يه‌هاست. سه‌شنبه باراني آستارا گريه بر عصمت و عظمت نام‌هاست. گريه بر غفلت ماست، گريه بر استعدادهايي كه در باران شمال و شرجي جنوب اين مرز پرگهر زنگ زدند و كسي گوشي را برنداشت. حال تلفن‌ها و اس‌ام‌اس‌ها در جريان است تا خبري كوتاه و تكان‌دهنده مخابره شود كه منصور رفت. آري منصور رفت اما داغ منصورها بر دار دل‌ها همچنان باقي است!

‌***

منصور بني‌مجيدي متولد 1334 آستارا، معلم ادبيات فارسي، دوست و همكارم در دبيرستان‌هاي آستارا و يكي از ياران فعال من بود كه از سال 1365 همزمان با انتقال به آموزش و پرورش آستارا فعاليت‌هاي ادبي خود را همراه من ادامه داد.

او با تشكيل مجدد كانون ادبي <شهريار> اداره ارشاد آستارا، انتشار كتاب <شعر امروز آستارا> و گاهنامه ادبي <ترلا‌ن> نقش عمده‌اي در معرفي شعر امروز آستارا دارد و با انتشار مجموعه شعرهايش، سهم خود را در پيشبرد ادبيات امروز آستارا ادا نمود. بني‌مجيدي انسان پاكدل و صادق و صميمي و شاعر دردآشناي ايران بود كه نابهنگام ما را تنها گذاشت. بعد از بيژن كلكي، تنها يار و ياور من در شعر و شهر آستارا ايشان بود. من اين داغ بزرگ را به جامعه ادبي ايران تسليت مي‌گويم. حلقه ادبي <فرانو> يكي از فعال‌ترين چهره‌هاي خود را از دست داد. اين ضايعه جبران‌ناپذير داغي است بر شعر امروز ايران.

‌***

جهان بدون منصور، دارستاني است با شبليان موازي...

منصور بني‌مجيدي جزو آن دسته از شاعراني است كه زندگي را شعر كرده‌اند و شعرشان را زندگي... دو روي اين سكه فرقي ندارد. صداقت صدايش در برهوت سكوت، بر دل‌ها نشسته است، چرا كه او راوي صادق زندگي و شعر بود. شعر بني‌مجيدي را همانطوري بايد تفسير كرد كه او زندگي كرده است. بني‌مجيدي با كوله‌‌باري از تجربه‌، اندوه خود را در شعرهايش به ترجمه نشسته است. او ترجمان عواطف گمشده انساني بود. شعرش شناسنامه اين شعور و عاطفه است. اين شعور كه ما را به باغهاي پاييزي اندوه مي‌كشاند و از زمستان و برف و بنفشه مي‌خواند. دنياي شعر او، دنياي شگفت‌انگيز واژه‌هاي رنج و سرمستي است. رنج عتيق انسان در عصر آهن و سيمان. بني‌مجيدي آنجا كه دست به قلم مي‌برد، از خويشتن خويش بيرون مي‌رفت، در ملكوتي از هوش و آگاهي به ناخودآگاه شعر مي‌زد و جان و جهان مخاطب را آكنده از عطر شهود مي‌نمود.

او شعر امروز را درك مي‌كرد و در ارتقايش مي‌كوشيد. وقتي به اين همه واژه‌هاي سياه‌پيراهن، اعتراض مي‌كردي و او را به خروج از فضاي شعر و ورود به دنياي اميدبخش واژه‌هاي خوشبخت فرا مي‌خواندي، مي‌گفت: از كوزه همان برون تراود كه در اوست. به‌راستي كه درد، صميمي‌ترين دوست انسان است و بني‌مجيدي خيلي خوب توانسته اين صميميت مقدس را به واگويه بنشيند. دفترهاي شعر بني‌مجيدي معادن پرباري از معاني شگفت است. رگه‌هايي دارد از طلا‌ كه برقش آنچنان چشمت را مي‌زند كه لحظه‌اي، مدهوش مي‌شوي. بايد براي رويت و كشف اين رگه‌ها، شعرهاي بني‌مجيدي را با دقت بخواني و در عمق مفاهيم آن ريشه بدواني. آنچه شعر و شاعري بني‌مجيدي را باشكوه مي‌كند، فروتني، انسانيت و هوش اجتماعي اوست. او آگاهي روان آدمي بود در جهان رخوت و خاموش. او شاعر كليشه و تكرار نبود، خود شعر است كه از زبان ما و جهان آبشار مي‌شد و طراوت درد شريف را در چهار گوشه باغ شعر ايران مي‌پراكند. نوشتن از بني‌مجيدي نوشتن از شعر نجيب شهرستان است؛ دفاع از صداي صادق شعر، نوشتن از يك عمر فعاليت صادق اوست.


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت 9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نازک آراي تن ساق گلي»

رضا براهنی:دوستم منصور بني مجيدي، که بار اول او را در فروردين 70 در سفر به آستارا ديدم، روحيه و خلق و خويش مصداق «نازک آراي تن ساق گلي» در شعر نيما بود که در همه حرکات و سکنات هيکل تناورش خود را عيان مي کرد.

خانه اش تجسم کامل لطف و مهمان نوازي بود. همسر مهربانش و بچه هاشان، انگار به الهام از همان روحيه مصراع نيمايي، و خود منصور، نمادهاي کامل آن مصراع بودند. خانواده يي فروتن، خالص، که همه چيزشان براي ماي سراسربيگانه که بر خانه شان ناگهان نازل شده بوديم، بر طبق اخلاص گذاشته شده بود. ما دو سفر در آستارا بوديم، شعري که در فاصله دو سفر آمد، در سفر دوم براي دوستان قرائت شد، و به ياد ندارم که در جاي ديگري غير از خطاب به پروانه ها غنشر مرکز، تهران 1374ف چاپ کرده باشم و غير از خود آن سه عزيز براي کسي ديگر خوانده باشم. بيژن کلکي، شاعري که بسيار دردمند بود، چند سال پيش رفت. حالا منصور بني مجيدي ما را به سوک خود نشانده. براي اکبر اکسير آرزوي عمر طولاني دارم. اي کاش مي شد يک بار ديگر بر آن درياچه مخفي جنگل جنوب آستارا که رشگ بهشت بود و آرامشي ديوانه کننده داشت نگاهي مي انداختم، و در بازگشت بيژن و منصور و اکبر را مي ديدم که گوشه خياباني در آستارا ايستاده اند، تا لحظه يي بعد من بر گونه هاشان بوسه زنم.

تورنتو- 11 تير 1387
مهرباني
تقديم به بيژن کلکي - منصور بني مجيدي - اکبر اکسير

ريز بنفشه هاي آقاي زندگاني سرسبز احترام برانگيز را يک يک شمردم

تنها، چندين بنفشه در آن انتهاي باغچه باقي مانده ست تا بشمارم

مي دانم که از طوطياني که قاه قاه و کاغ کاغ صداشان از سرسراي مجلل پرازدحام ميهماني ها

مي آيد، بيزارم

من مثل شانه به سرها در رنگ هاي جنگل اطراف «بيژن» و «منصور» و «اکبر» و زن ها و بچه هاشان در

«آستارا» پنهان شدم

ديگر مرا کسي تميز نخواهد داد از ابرها، از آسمان، و سايه هاي درختان هولناک که شب در مرداب

مي خوابند

روزي گمان مي کردم آينده يي مرا با دست باکفايت خود بر شانه اش بلند خواهد کرد

اما چه اشتباه فجيعي مي کردم؛ آينده يي وجود نخواهد داشت

حالا، تنها به فکر بيژن و منصور و اکبرم که اگر حتي درها و پنجره هاشان را بگشايند

حتي اگر تمامي دريا گذر کند از خانه هايشان

تا از فضاي آن خانه هاي مهرباني و دلبستگي صدايم را بيرون براند، من باز هم صدايم را آنجا

خواهم يافت

من باز هم به آنجا برخواهم گشت

و ني ني چشمان مهربان بيژن و منصور و اکبرم را خواهم بوسيد

تنها چندين بنفشه در آن انتهاي باغچه باقي مانده ست تا بشمارم

آن گاه خواهم رفت

ديگر کسي مرا تميز نخواهد داد، از رنگ ها، از ابرها، از آسمان

و سايه هاي درختان هولناک که شب در مرداب مي خوابند

دوستم منصور بني مجيدي، که بار اول او را در فروردين 70 در سفر به آستارا ديدم، روحيه و خلق و خويش مصداق «نازک آراي تن ساق گلي» در شعر نيما بود که در همه حرکات و سکنات هيکل تناورش خود را عيان مي کرد.

خانه اش تجسم کامل لطف و مهمان نوازي بود. همسر مهربانش و بچه هاشان، انگار به الهام از همان روحيه مصراع نيمايي، و خود منصور، نمادهاي کامل آن مصراع بودند. خانواده يي فروتن، خالص، که همه چيزشان براي ماي سراسربيگانه که بر خانه شان ناگهان نازل شده بوديم، بر طبق اخلاص گذاشته شده بود. ما دو سفر در آستارا بوديم، شعري که در فاصله دو سفر آمد، در سفر دوم براي دوستان قرائت شد، و به ياد ندارم که در جاي ديگري غير از خطاب به پروانه ها غنشر مرکز، تهران 1374ف چاپ کرده باشم و غير از خود آن سه عزيز براي کسي ديگر خوانده باشم. بيژن کلکي، شاعري که بسيار دردمند بود، چند سال پيش رفت. حالا منصور بني مجيدي ما را به سوک خود نشانده. براي اکبر اکسير آرزوي عمر طولاني دارم. اي کاش مي شد يک بار ديگر بر آن درياچه مخفي جنگل جنوب آستارا که رشگ بهشت بود و آرامشي ديوانه کننده داشت نگاهي مي انداختم، و در بازگشت بيژن و منصور و اکبر را مي ديدم که گوشه خياباني در آستارا ايستاده اند، تا لحظه يي بعد من بر گونه هاشان بوسه زنم.

تورنتو- 11 تير 1387
مهرباني
تقديم به بيژن کلکي - منصور بني مجيدي - اکبر اکسير

ريز بنفشه هاي آقاي زندگاني سرسبز احترام برانگيز را يک يک شمردم

تنها، چندين بنفشه در آن انتهاي باغچه باقي مانده ست تا بشمارم

مي دانم که از طوطياني که قاه قاه و کاغ کاغ صداشان از سرسراي مجلل پرازدحام ميهماني ها

مي آيد، بيزارم

من مثل شانه به سرها در رنگ هاي جنگل اطراف «بيژن» و «منصور» و «اکبر» و زن ها و بچه هاشان در

«آستارا» پنهان شدم

ديگر مرا کسي تميز نخواهد داد از ابرها، از آسمان، و سايه هاي درختان هولناک که شب در مرداب

مي خوابند

روزي گمان مي کردم آينده يي مرا با دست باکفايت خود بر شانه اش بلند خواهد کرد

اما چه اشتباه فجيعي مي کردم؛ آينده يي وجود نخواهد داشت

حالا، تنها به فکر بيژن و منصور و اکبرم که اگر حتي درها و پنجره هاشان را بگشايند

حتي اگر تمامي دريا گذر کند از خانه هايشان

تا از فضاي آن خانه هاي مهرباني و دلبستگي صدايم را بيرون براند، من باز هم صدايم را آنجا

خواهم يافت

من باز هم به آنجا برخواهم گشت

و ني ني چشمان مهربان بيژن و منصور و اکبرم را خواهم بوسيد

تنها چندين بنفشه در آن انتهاي باغچه باقي مانده ست تا بشمارم

آن گاه خواهم رفت

ديگر کسي مرا تميز نخواهد داد، از رنگ ها، از ابرها، از آسمان

و سايه هاي درختان هولناک که شب در مرداب مي خوابند


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت 9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


بانوي باد ديگر شبنامه پخش نمي کند

اسدالله امرایی:منصور بني مجيدي شاعر خوش قريحه کشورمان هم به خيل کساني پيوست که برايش يادنامه ها خواهند نوشت. ادبيات ايران باز عزادار عزيزي شد و جوانمرگي ديگر هم به انجمن شاعران مرده پيوست. منوچهرآتشي، حميد اديب، شيما تيمار، نصرت رحماني و محمود مشرف آزاد اين پنجشنبه مهمان دارند. او از اين جهان با تني رنجور از سرطاني که جسمش را فرو مي کاست رخت برکشيد و رفت تا «ابر مانده در گلو» ببارد و شبنامه هاي بانوي باد را خيس کند. به جامعه ادبي ايران تسليت مي گويم و براي بازماندگانش آرزوي صبر دارم.


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در پنجشنبه 13 تیر1387 ساعت 9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


در سوگ منصور بنی مجیدی

 

علی ثباتی- سایت ادبی وازنا:رفت؛ منصور بنی‌مجیدی را می‌گویم. به خاک هم سپرده شد و باز وظیفه‌ی دشوار گفتن از مرگ بر شانه‌های وازنا سنگینی می‌کند. تا روزهای آخر، به گواهِ گفته‌های گردانند‌ی وبلاگ‌اش، از شعر می‌گفت و به شعر. آدم یاد لحظات آخر ایون وینه‌آ شاعر رومانی می‌افتد. ماه‌های آخر، روز‌های آخر؛ دست‌نوشته‌ای را به ناشر می‌سپارد، درست چند روز پیش از مرگ‌اش. ترجمه‌ای‌ست از نمایش‌نامه‌ی «شاه می‌میرد» اثر اوژن یونسکو که خودْ در هراس از مرگ و در بستر بیماری‌ای سخت آن را تمام کرده است. مرگ از قلمی به قلمی می‌تراود، از محتضری به محتضری دیگر. اضطراب نیستی در اثری سَرَیان می‌گیرد و نیستیْ روزهای آخر را از واقعیّتِ خودْ می‌انبارد. آن شاعر رومانیایی در چه اندیشه بود که ظرف سه‌چهار ماهْ کار ِ ترجمه‌ی «شاه می‌میرد» ١ را به پایان رساند و یونسکو خودْ در چه اندیشه که کار نوشتن این نمایش‌نامه، این تفسیر تلخ روزهای آخر، را؟

با بنی‌مجیدی چه گذشت؟ با او که بیماری، در جسم‌اش هم‌چون نشانه‌‌ای در متنی سخن می‌راند که نه خوانده می‌شد و نه به زبان دیگری می‌توانستی بازش گردانی؟ آری تن نشانه‌هایی را مجموع می‌کند که دلالت بر مرگ دارند. آدمی خودْ متنی می‌شود ناظر بر مرگ. جالب این‌جاست که ژاک دریدا در یادداشتی درباره‌ی بیماری‌اش ٢ (که مانند بنی‌مجیدی توسط سرطان پانکراس از پا درآمد) بیماری را به چیزی تشبیه می‌کند که از او نیست اما درون اوست و حضور خود را چون نشانه‌ای یادآور می‌شود. باری... چه گذشته بود بر او - بر شاعری - که سرطان را لمس کرده بود و پیش‌رفتِ کند و بی‌تخفیف‌اش را چون نوزادی وهمی در جای‌جای ِ اندام خود احساس می‌‌کرد؟ چه سخت است مادرانه به انتظار مرگ نشستن. نوزادی که نفس آغازین خود را فرونخواهد کشید جز در آن لحظه که تو خودْ آخرین نفس‌ات را برآورده باشی.

بنی‌مجیدی جایی در این گستره‌ی بی‌پایان زمان‌ها و جهان‌ها زیست، چون حجمی خط خشک زمان را آبستن کرد و رفت. شعرهای آخر او حتی چندان صراحتی در پرداختن به مرگ ندارند، شعرهایی هستند درباره‌ی زندگی و برای زندگی. تأمل‌هایی واپسین، اما دور از شکوایه و التجا. شعری که او ناخواسته می‌سرود و با سرودن‌اش از خود می‌کاهید همان تن‌اش بود که با سرطان در نبرد بود. این تن او بود که شعری بلند می‌سرود، با تصاویری عینی و ثبت‌ناشدنی هم‌چون آخرین نگاه به سقف سفید بیمارستان، و تیره شدن جهان در برابر چشم. شعری که او سرود با مرگ او به نقطه‌ی اوجی رسید که فرودی نخواهد داشت؛ همان‌گونه که هنوز شعر حقیقی خسرو گلسرخی در اوج خود ابدی و معلق برجای مانده است، با تصاویری عینی و ثبت‌ناشدنی هم‌چون جوخه‌ی اعدامی که نوکِ سرد دوازده تفنگ را با انگشتانی ‌همه‌ْمنتظر در برابر چشمان‌ات نگه داشته است. این‌گونه بود که او شعری که جان کلام‌اش این است: شاعرانه مرگ را تن خود قرائت کردن.  

 

کوتاه می‌کنم با نقل خطابه‌ای از جان دان، شاعر انگلیسی که نیک می‌دانست "هر انسانی همه‌ی انسان‌هاست" ٣ و مرگ‌ هر انسانی چنان است که گویی این تمامی انسان‌ها هستند که می‌میرند:

 

"بشریت به‌تمامی از آن یکی نویسنده است؛ و یکی مجلد؛ به آن هنگام که آدمی‌ای می‌میرد، یکی فصل از کتاب جدا نمی‌شود، بل به زبانیْ بهین بازگردانده می‌شود هر فصل را روا باشد که چنین ترجمانی فراهم آید؛‌ از همین ‌رو، ناقوس که نواختن می‌گیرد نه فقط از برای کشیش است که می‌نوازد، بل خیل ِ ماتم‌داران را به‌تمامی فرامی‌خواند؛ هرآینه این نوا ما را همگی خطاب می‌کند؛ اما چه افزون‌تر مرا که این بیماری به نزدیک دَرَم کشانیده است؛ هیچ‌کجا یکی انسان جزیره‌ای نیست، در تمامیّتِ خویشتن‌اش ... مرگ هر آدمی‌ای مرا می‌میراند، هم از آن روی که من درآمیخته‌ام با تمام ِ بشر و از برای همین حاشا کسی را گسیل کنی تا که خبر گیرد ناقوسْ مرگِ که را می‌نوازاند که خودْ از برای توست که نواختن گرفته است." ٤

پی‌نوشت‌ها:  



١ . انتشارات پیشگام. مترجم: احمد کامیابی

٢ . http://www.hydra.umn.edu/derrida/jdind.html

٣  .  نقل قولی از آرتو شوپنهاور

٤  . تأملات (خطابه‌ی ٢٧)

http://www.online-literature.com/donne/409/


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مجموعه شعر تازه‌اي از «بني‌مجيدي» منتشر مي‌شود

 

هادي ميرزانژاد مدير انتشارات «فرهنگ ايليا» در شهر رشت، در گفت‌وگو با خبرنگار فارس، با بيان اينكه اين كتاب حدود 110 صفحه است، گفت: فكر مي‌كنم اين مجموعه شعر ظرف مدت يك يا 2 هفته ديگر منتشر شود.
وي ادامه داد: اشعار موجود در اين كتاب تماما در قالب آزاد است و به بياني از لحاظ مضموني ادامه شش مجموعه ديگري است كه انتشارات ما از «بني مجيدي» چاپ كرده است. تمامي اشعار در همان فضا و مضامين سير مي‌كنند با اين تفاوت كه جديدتر هستند.
ميرزانژاد تصريح كرد: يك مجموعه شعر ديگر از «بني‌مجيدي» نيز در اختيار انتشارات ما است كه اكنون در مراحل صفحه‌بندي و آماده سازي است و هنوز هم براي تخصيص مجوز به اداره كتاب وزارت ارشاد نرفته و نامي هم براي آن انتخاب نشده است.
مجموعه شعر‌‌هاي «ديگر نمي‌توانم شاعر بمانم»، «بهاري از خاكستر پاييز» و «بانوي باد شبنامه پخش مي‌كند» از جمله آثار منصور بني‌مجيدي است.
اين شاعر پس از يك سال مبارزه با بيماري سرطان روز گذشته در سن 53 سالگي در شهر آستارا درگذشت.


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


این ابر دوست داشتنی

 

به احترام این ابر دوست داشتنی

 سکوت می کنیم

 بعد مي باريم!

 

حامد رحمتی:در سوگ شاعر فقید و مهربان آستارا ،شاعری که فقط شاعر بود و پدری مهربان برای نسلی که در زادگاه مادری اش آموخته بودند چگونه باشند، او نه تنها عاشقانه زیست بلکه عاشقانه هم نوشت و عاشقانه هم رفت تا در برابر نسلی که او را نفس کشیده اند سزاوار بودن باشد و شد...مدتی بود دلتنگ صدای علی شاه مولوی بودم دلم شور می زد و داریوش معمار در پیام کوتاهش مرا بر آن داشت كه گوشي را با بي قراري به دست بگيرم اما نمي دانستم اين بی قراری ابرهای دلتنگ است که می خواهند در سوگ شاعر ببارند و  ببارند تا اين ابر در گلو مانده بتركد، آري ما هم پذيرفتيم منصور بني مجيدي بدون آن كه دست تكان بدهد رفت مثل همه كساني كه مي روند انگار او هم از قبل مي دانست و براي همين شتاب او دلسرد كننده بود، ولي صداي اين شاعر در اسكله ها مي پيچد و همه بايد بدانند شاعر زنده مي ماند حتي با تمام دلسري و شتاب رفته باشد حتي دست هايش را تكان نداده باشد،اين اتفاق همه ما را غمگين كرد و ما به احترام اين ابر دوست داشتني كه بغضش اش را به سادگي شكست سكوت مي كنيم يادش گرامي ...  


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


پدر همچنان پدر است

 

 « زمانه خيلي عوض شده ولي پدر ، همچنان پدر است . »      

منصور كه شاعرانه گي اَش را مديون انساني زيستن خويشتن بود ، سرانجام مغلوب سربلند پيكار با خرچنگ تنش شد و بقول آخرين رباعي اش :

« سلول نگو ، نه اينكه زندانِ من است

با چند سرش بابِ طبعِ اين وطن است

ماران عزيز ! اژدها خوار شدند !

اين گنج نبوده بلكه خرچنگِ تن است »

منصور ، با وجود درد شديد در يكايك سلول هاي بدنش ، هيچ گاه هم سلوليِ گلايه ، از بخت خود نشد ؛ اما هماره دغدغه ي انسانيت و بشريت را با خود در سينه داشت .

امروز كه بُعد ظاهريِ منصور در خانه نيست ، ابعاد ديگري هست از او كه فضا را پوشانده .

اگر چه به سختيِ قبل نباشد ، ولي لطافتش كمتر از خود منصور نيست . گرمي و صميميت منصور براي تمام فصول سرد زندگيِ ما همچون قلعه ي " تِروي " نفوذ ناپذير بود ، تا اينكه خرچنگ سوار بر " اسب " خود وارد حريم زندگي ما شد ، اما منصور هرگز قلعه را واگذار نكرد . اگر چه خود تسليم مرگ شد ولي صفا و صميميت را در خانه به ارث گذاشت .

من ، همسر ، دختران و دامادان او ، هرگز چوب هاي اتحاد او را گم نخواهيم كرد ، چون او تا آخرين لحظه چنين مي خواست .

اينك به انتظار نشسته ام تا شب فرا برسد ؛ شايد امشب حرف ديگري برايم داشته باشد .

 

    پدر دوستت دارم

 

 

 

نوشته شده و ارسال توسط امين بني مجيدي / در دومين روز فراق منصور


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در چهارشنبه 12 تیر1387 ساعت 5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ديگر نمي توانم شاعر بمانم

به گزارش خبرگزار آتي‌بان:آستاراساعت يك وسي دقيقه بامداد يازدهم تير هشتادو هفت سياه پوش شد

 

 زهرا طهماسبي (مهتاب) :و پدر شعر معاصر آستارا با دوستانش وداع كرد و آسمان در فراغش اشك ريخت وتا صبح زمين را يه يمن قدوم او عطر آگين كرد‌. آه اشك ديگر به كلمات و  واژگان مجال نمي دهد. آن كه در  قلب آكنده از مهرش سفره‌اي به پهناي درياي خزر براي شاعران سراسر كشوردارد اكنون ديگر در ميان ما نيست‌. آن كه سهمش هميشه دلتنگي ست اكنون شعر ابديت را براي شاعران ودوستانش سروده است .

به راستي ساعت ادبيات مارش مرگ را نواخته است،  گذر لحظه‌ها تكه‌هايي از انسان است كه در پازل گمشده‌ي هستي به او مي‌پيوندد و مرگ و زندگي نيز اين پازل و جدول متقاطع را كامل مي‌كند .آري لحظه مقدس است و بايد به پاس دوستي‌ها در عصر جنگ و خون –انسان- را رعايت كنيم و با هم به واژه‌ها معني دهيم.و بدانيم كه منصور هميشه با ماست .


"منصور بني‌مجيدي" هفتم ارديبهشت‌ماه سال 1334 خورشيدي به دنيا آمد. از جمله آثار وي مي توان به اينها اشاره كرد: «بر بام خود آشفته مي‌وزم»، «بهاري از خاكستر پاييز»، «بانوي باد شب‌نامه پخش مي‌كند»، «قرائت دوم من تويي»، «سهم من هميشه دلتنگي است»، «ديگر نمي‌توانم شاعر بمانم» و «شعر امروز آستارا» .


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


پسر مواظب خودت باش

 

               بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران                كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران

مرگ 

 از قرار

 پاره سنگي بود

 و ما نمي دانستيم

شعر از زنده ياد شاپور بنياد

منصور بني مجيدي

علی رضا پنجه ای:آخرين بار ِ اثاثيه ي خانه را وانت ساعت 11 شب خالي كرد  هيچ كارتني باز نشد ، نان و كالباسي خورديم كه برويم آماده شويم براي خواب .همسرم و بچه ها هر كدام  ضعف آورده و كناري افتاده  كه حدود ۱:۵۰ بامداد ۱۱ تير ماه اس ام اس بهبود( داداش زاده داماد منصور) هم براي من و هم مزدك  رسيد. مي شد از فحواي كلامش دريافت كه منصور رفت... عجب زماني! كوفته و داغان تا صبح نخوابيديم ، به بهبود زنگ زدم و نه ديگر به كسي. نمي خواستم همسر و فرزندانش را با صداي گريه بشنوم. من  از وقتي منصور بد حال شد نديدمش،  چرا چون نمي خواستم منصور را تكيده ببينم. منصور را مثل هميشه تنومند و سرحال مي خواستم،  اصرار خانواده هم حريفم نشد تا به ديدنش در آن وضع حالي بد برويم. حالا بچه ها زنگ مي زنند از همه جا:  دكتر جوزي ، و فرامرز سدهي و... آنها كه لابد تا ساعاتي بعد از اس ام اس مزدك با خبر مي شوند. منصور  رفت و آستارا   با خاطره هايش ماند براي فرزندان من و منصور كه با هم بزرگ شدند و. حالا مي ماند كه  به سيما عزيزم تسليت بگويم به پريسا و شهره و به امين و شهريار و بهبود . كه اين  دو تاي آخري داماد هاي با غيرت منصور اين روزها كارهاي بزرگي دارند. و امين كه بايد مراقب بيشتر مادر باشد . مي دانم اكنون منصور بني مجيدي  در پرديس ديس در ديس فريشتگان دارد به ما زمينيان مي خندد. اين نوشته را با تكيه كلام منصور به پايان مي برم .پسر مواظب خودت باش. 


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


منصور بني‌مجيدي فرهنگ شعري بالايي داشت

به اعتقاد عليرضا پنجه‌اي، منصور بني‌مجيدي از فرهنگ شعري بالايي برخوردار بود و در شعرش به سوي جريان سيال ذهن هم پيش‌ مي‌رفت.

اين شاعر در پي درگذشت بني‌مجيدي در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، متذكر شد: بني‌مجيدي از دهه‌ي ‌٦٠، كارش را همراه با سرودن شعر قدمايي، آذري و نو شروع كرد و نخستين سروه‌هايش را در ويژه‌نامه‌هاي هنر و ادبياتي كه به صورت سراسري از استان گيلان چاپ مي‌شد، ارائه كرد. او از اواسط دهه‌ي ‌٧٠ به بعد تلاش مضاعفي در زمينه‌ي شعر داشت و توانست چند كتاب منتشر كند.

پنجه‌اي متذكر شد: دگرديسي اساسي در زبان شعري‌ بني‌مجيدي اتفاق افتاد؛ به اين صورت كه به طرف شعر گفتار با زبان روايي درغلتيد و به نوعي تلاش كرد تا عناصر قصه را به شعر راه دهد. به لحاظ كاركرد زباني در شعر، تمام تلاش او در نوع استفاده‌اش از زبان براي پديدايي شعر به گونه‌اي بود كه از جريان سيال ذهن استفاده مي‌كرد؛ اما به سمت سورئاليسم نمي‌رفت؛ بلكه اين حركت به نحوي بود كه لجام آن‌ به دست شاعر بود.

وي همچنين افزود: شعرهاي آذري بني‌مجيدي به كشورهاي همسايه‌ي آذري‌زبان كشيده شد و نامي دركرد. او از دبيران بزرگ عروض و قافيه‌ي كشور بود، كه به همراه اكبر اكسير از تأثيرگذاران بر شعر آستارا شد و توانست نسل جديد شعري آستارا را تشكيل دهد. نبود او به واقع مصداق اين شعر است: از شمار دو چشم يك تن كم / وز شمار خرد هزاران بيش.


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


مراسم يادبود بني‌مجيدي از سوي نافه برپا مي‌شود

مراسم يادبود منصور بني‌مجيدي از سوي نشريه‌ي «نافه» برگزار مي‌شود.

ناهيد توسلي - مديرمسئول و سردبير نافه - با اظهار تأسف از درگذشت اين شاعر آستارايي به خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: به دنبال انتشار ويژه‌نامه‌ي شعر شهرستان و برگزاري شب‌هاي شعر شهرستان از سوي نشريه‌ي نافه، كه در نمايشگاه مطبوعات سال‌هاي پيش انجام شد، بزرگداشت منصور بني‌مجيدي را در يكي از روزهاي هفته‌ي آينده و احتمالا در خانه‌ي هنرمندان ايران برگزار مي‌كنيم.

او در ادامه عنوان كرد: در اين مراسم، برنامه‌ي سخنراني و شعرخواني و نيز سخنراني يك استاد روان‌شناس را درباره‌ي موضوع مرگ داريم. بني‌مجيدي كسي بود كه مي‌دانست يك‌ سال ديگر از دنيا مي‌رود. مرگ او برايم بسيار دردمند است. چندين‌بار شعرهايش را در نشريه منتشر كرده بوديم. او با وجود بيماري سخت و دردناك، بسيار زيبا مقاومت كرد و به استقبال مرگ رفت.

توسلي همچنين گفت: نافه به عنوان يكي از بنيان‌گذاران معرفي و چاپ شعر شاعران شهرستان در ايران مطرح شده است. از سويي، مي‌خواستيم بحث مركزگريزي و اين را ‌كه همه‌ي امكانات فرهنگي در تهران و برخي شهرهاي بزرگ وجود دارد و به اين دليل بسياري از استعدادها در شهرستان‌ها هرز و از بين مي‌روند، به اين موضوع تبديل كنيم كه از شهرهاي دور و نقاط ديگر هم شاعران را معرفي و شعرشان را در نافه به چاپ برسانيم. ما شعر شاعراني از منطقه‌ي باغ ملك در خوزستان و فنوج در سيستان ‌و بلوچستان را منتشر كرده‌ايم و آن شاعران اعلام كرده‌اند خوشحال‌اند از اين‌كه نشريه‌اي در پايتخت، صداي آن‌ها را منعكس مي‌كند.


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


آرمان‌خواهي در شعر منصور بني‌مجيدي موج مي‌زد

 

حافظ موسوي درباره‌ي منصور بني‌مجيدي گفت: او از شاعران فعال منطقه‌ي آستارا بود كه هم‌ به زبان تركي شعر مي‌گفت و هم فارسي.

اين شاعر در پي درگذشت بني‌مجيدي در گفت‌وگويي با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، عنوان كرد: تا جايي‌كه مي‌دانم، شعر تركي او علاوه بر شهرت در مناطق آذري‌زبان خودمان، به منطقه‌ي جمهوري آذربايجان نيز راه يافته بود و طرفداراني داشت، و شايد بتوان گفت شعر تركي‌اش معروف‌تر از شعر فارسي‌اش بود.

موسوي افزود: بني‌مجيدي كه نزديك به پنج مجموعه‌ي شعر منتشر كرد، از جواني ضمن اين‌كه شعر و ادبيات از دل‌مشغولي‌هايش بود، دغدغه‌ي فعاليت‌هاي سياسي و اجتماعي هم داشت و در شعر او، يك‌ نوع آرمان‌خواهي كه نسل بني‌مجيدي به دنبالش بودند، موج مي‌زد. شعرش در مجموع، شعري است با زباني ادبي كه با تحولات شعر فارسي از دهه‌ي 60 به بعد همگام مي‌شود و به سادگي گرايش پيدا مي‌كند.

وي همچنين يادآور شد: آخرين اثر او كه قرار بود از سوي نشر آهنگ ديگر منتشر شود، گزيده‌اي از دفترهاي قبلي‌اش بود به انتخاب داريوش معمار، كه نزديك شش‌ ماه است براي دريافت مجوز ارائه شده و هنوز جوابي از آن نيامده است. اتفاقا با توجه به بيماري بني‌مجيدي، نامه‌اي نوشتيم و خواستيم مجوز اين اثر زودتر داده شود؛ چون خودش دوست داشت كتاب در زمان حياتش چاپ شود.

موسوي در پايان گفت: درگذشت بني‌مجيدي را به خانواده‌اش و جامعه‌ي ادبي تسليت مي‌گويم. او به لحاظ شخصيتي، خوش‌خو، مهربان،‌ عاطفي، دلنشين و دوست‌داشتني بود.


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شعر بني‌مجيدي، خطبه‌هاي مكرر درد بود

                                  

                                         اكبر اكسير

بني‌مجيدي شاعر درد آشنا، و يكي از فعال‌ترين شاعران شهرستان بود كه تمام عمر پر بارش چه در مدرسه و چه در كانون‌هاي ادبي صرف آموختن شد. شعر او خطبه‌هاي مكرر درد بود. هر چند به حق واقعي‌اش نرسيد، اما صميميت و صفا و معرفت او بالاترين جايگاه را برايش رقم زد؛ تا نقد ادبي ما بيدار شود و بفهمد هستند شاعراني كه در دورترين نقاط اين مرز پر گهر، با نام شعر نفس مي‌كشند و صداقت را با هنر درمي‌آميزند تا آنان كه در گستره پربار شعر ميهن عزيزمان تنها تماشاگرند، فارغ از جنجال‌هاي مطبوعاتي، شعر شهرستان را باور كنند.
من با از دست دادن منصور، بال پروازم را از دست دادم. مرگ بني‌مجيدي براي شعر آستارا مصيبتي است جبران نشدني.»

منصور بني مجيدي شب گذشته در ساعت 1:30 در آستارا ديده از جهان فرو بست. او متولد سال 1334 در آستارا بود. از مجموعه شعرهاي اين شاعر مي‌توان به «بهاري از خاكستر پاييز»(گزيده شعرهاي سال‌هاي 56 تا 80)، «بانوی باد شبنامه پخش می کند»، «دیگر نمی‌توانم شاعر بمانم»، «سهم من، همیشه دلتنگی ست» و «قرائت دوم من، تویی» اشاره كرد.


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


"بني‌مجيدي" به آرمان‌هاي انساني پايبند ماند

 

                                      

عليرضا پنجه‌اي در گفت‌وگو با خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) گفت: بني‌مجيدي در حالي‌ كه بايد در عنفوان جواني به حق خود مي‌رسيد، اما تنها در دهه 80 بود كه جامعه ادبي كشور او را به عنوان يكي از شاعران موثر و صاحب قريحه باور كرد.

وي ادامه داد: بني‌مجيدي از شاعران داراي هويت و شاخصه شعري است كه در مجموعه شعرهاي آخر خود، موفق به دستيابي به نوعي قوام ساختاري در شعر خود شده بود. ساختاري كه بر شكلي خاص از ادغام شعر، قصه و زبان روايي استوار بود.

پنجه‌اي افزود: شعر بني‌مجيدي دربر گيرنده نوعي جريان سيال ذهن است كه از درافتادن در سوررئاليسم سرباز مي‌زند. نوعي سيال ذهن كه در آن، اين شاعر است كه لجام شعر را در دست دارد. بني‌مجيدي از فرهنگي غني برخوردار بود.

اين شاعر با بيان اين كه بني‌مجيدي از دبيران خوب دبيرستان‌ها  بود كه عروض و قافيه را به بهترين شكل تدريس مي‌كرد، يادآور شد: شعر او در كشورهاي آذري‌زبان همسايه نيز مخاطبان زيادي دارد. از مهم‌ترين ويژگي‌هاي شعر بني‌مجيدي، اين است كه آرمان‌هاي انساني براي او واجد اهميت بسيار هستند. او هرگز از آرمان‌هاي انساني خود دست نكشيد. 

از آثار بني مجيدي مي‌توان به مجموعه شعرهاي «بهاري از خاكستر پاييز»(گزيده شعرهاي سال‌هاي 56 تا 80)، «بانوی باد شبنامه پخش می کند»، «دیگر نمی‌توانم شاعر بمانم»، «سهم من، همیشه دلتنگی ست» و «قرائت دوم من، تویی» اشاره كرد. او شب گذشته در ساعت 1:30 در آستارا از دنيا رفت.


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


منصور بني مجيدي در گذشت

خبرگزاري فارس: «منصور بني‌مجيدي» شاعر، پس از يك سال مبارزه با بيماري سرطان نيمه‌شب گذشته در سن 53 سالگي در شهر آستارا درگذشت.

                      

به گزارش خبرگزاري فارس، بني‌مجيدي، كه سال 1334 در آستارا به دنيا آمد، به بيماري سرطان پانكراس مبتلا بود.
مجموعه شعر «ديگر نمي‌توانم شاعر بمانم»، «بهاري از خاكستر پاييز»، «بانوي باد شبنامه پخش مي‌كند» از جمله آثار اين شاعر است.
ارديبهشت سال گذشته جمع زيادي از شاعران و هنرمندان در سينماي درياي آستارا از مقام شعري منصور بني‌مجيدي تجليل كرده بودند.
مراسم تشييع پيكر آن مرحوم عصر امروز سه شنبه در آستارا انجام مي‌شود.
همچنين عصر روز پنجشنبه جاري نيز مراسم سومين روز درگذشت مرحوم بني مجيدي برگزار خواهد شد.
خانه فرهنگ گيلان نيز امروز پيام تسليت خود را به همين مناسبت اعلام كرد.


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شهامت: بني مجيدي از نظر پيشرفت شعري، از موفق‌ترين شاعران بود

              

                                        مظاهر شهامت

مظاهر شهامت در گفت‌وگو با خبرگزاري كتاب ايران(ايبنا) با بيان اين كه بني مجيدي اصالتا شاعري آستارايي است، گفت: كارنامه شعري او بيش از 40 سال شاعري را دربر مي‌گيرد. او در اين مدت سرايش انواع شعر را از شعر كلاسيك تا شعر نو و سپيد تجربه كرد.

شهامت ادامه داد: بني مجيدي كار خود را با شعر كلاسيك در دو زبان تركي و فارسي از 40 سال پيش آغاز كرد و حدود 20 سال پيش، با تغيير رويه‌اي كه به كار خود داد، به سرودن شعر نو پرداخت.

وي افزود: شعر او در زمان كلاسيك سرايي‌اش بيشتر اجتماعي بود؛ ولي در شعرهاي نو، با توجه به محيط زندگي‌اش در شمال كشور، عناصر طبيعي جايگاه خاص پيدا كردند. در اين شعرها، جاگير شدن هوشمندانه اين عناصر طبيعي را در پسزمينه احساسي شاعر شاهد هستيم. او از نظر پيشرفت پيوسته شعري، از موفق‌ترين شعران ما بود.

منصور بني مجيدي شب گذشته در سال 1:30 پس از 2 سال دست و پنجه نرم كردن با بيماري سرطان، در آستارا از دنيا رفت.


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ابر در گلو مانده ى منصور شکست

 

  ابر در گلو مانده ى منصور شکست .منصور بنی مجیدی شاعر معاصر آستارایی  حدود  ۱بامداد ۱۱ تیر ۸۷ در پی بیماری یک ساله ی سرطان پانکراس دیده از جهان فرو بست.پیکر این معلم دلسوز و شاعر مطرح معاصر ساعت ۱۷ امروز(۱۱ تیر)  با حضور جمعیتی کم نظیر از فرهنگیان ، هنرمندان، دوستان و دوستداران آن زنده ياد تشييع و در وادي مركزي شهر به خاک سپرده شد.

در اين مراسم اكبر اكسير، علي رضا پنجه اي ، مظاهر شهامت ، نظيري و امين يگانه پسر منصور به ايراد سخنراني پرداختند.

اكبر اكسير در قسمتي از سخنراني خود گفت: حتي آسمان هم در مرگ شاعر گريه مي كند به آسمان نگاه كنيد ابرها بغض خود را بارانده اند و اكنون به احترام تشييع و تدفين او كنار رفته اند، آسمان نيز براي شاعر مي بارد و به احترامش ابرها از غرش باز مي ايستند.

 پنجه اي نيز به نقش  بني مجيدي در پرورش نسل نو شعري آستارا و مردمي بودن آن اشاره كرد و سپس از سوي جامعه ي ادبي ايران اين ضايعه را به خانواده و دوستان و دوستداران بني مجيدي تسليت گفت.

نظيري نيز يكي از شعرهاي آذري منصور را قرائت كرد،‌ شهامت نيز عنوان كرد خبرگزاري ها و مطبوعات در اين مدت منصور را تنها نگذاشتند و مرتب از حال و روزگارش نوشتند. او عنوان داشت منصور نمرده است و اكنون با آثارش با ماست.

امين بني مجيدي از ارباب رسانه ها  ، كاركنان بيمارستان و دكتر ايماني و عسگر آقاپور به واسطه ي تنها نگذاشتن پدر و رسيدگي او  نيز حضور شاعران و دوستان و دوستداران منصور قدر داني كرد .

 شايان ذكر است پيكر آن زنده ياد پس از تشييع پياده از منزل وي تا خانه ي ابدي اش به خاك سپرده شد.


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در سه شنبه 11 تیر1387 ساعت 8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


غزل خداحافظی

 

 

غزل خداحافظي

 

 

ديرگاهيست ....

در انتظارِ غزل خداحافظي

به صف ايستاده ام

باور كنيد! ...

هرگز، از نردبانِ خشتِ حرف

بالا نرفته ام

 قسم به چشمانِ پر ستاره ي سيما دروغ نمي گويم؟!

اما، بذرهاي دردهايِ بزرگم را همه جا پاشيده ام

سالهاست... يك سيرك، به اندازه تمام حيوانات وحشيِ زمين

رقصيده ام

حالا براي سكوتِ محض آماده مي شوم

ولاشه ي سنگين را، براي شما به امانت مي گذارم

تا : پشتِ كوههاي بلند

زيرِ سايه يِ سروِ جوان دفنش كنيد!

باور نمي كنيد؟!

شايد دير نپايد

ودر نفرينِ دايمي ...

با فشارِ خونِ بالايِ خود بميرم

و تو نيز نشسته اي تا مرگِ ناگهاني مرا بتماشا بنشيني

 

دوستان؟!

يك تكّه چمن به من قرض دهيد

تا بلوغِ مردنم را،روي آن جشن بگيرند

مطمئن باشيد كه از صراحتِ آتشِ جهنم

هيچ نمي ترسم

اما گريه ي شيرينِ دوست را كمي دوست مي دارم

گاهي در قطره قطره باران

آه... مي كشم

و گاهي در گرداب فاصله ها آب مي شوم

خيال مي كنم

كوچه هاي بظاهر شاد

براي تمسخرِ من كف مي زنند

هر چه تلاش مي كنم

موضوع " اين " شعرم نمي شوم

دوستان؟!  " يك پيرهن كتاب به من قرض دهيد "

و شانه هايم را خوب بالا بگيريد ...

حتي مقداري از خودم بالاتر

واژه هاي سر سپرده ام را به زيبايي اصلاح كنيد

اگر خواستيد ...

حتي زبانش را ببريد

يا:

دهانش را گِل بگيريد

توكل به خدا

مختاريد

 

سالهاست ... پشت ثانيه هاي زمان

پنهان مي شوم

مي دانم كه ديگر تيركِ چادر شعرم به پا نمي ايستد

" كودك دلم به اندازه ي تمام حروف الفبا "
رشد كرده است

ديگر جاي ماندن نيست

هيچگاه ، ماه به دلخواه خويش

" توي " دستم نبوده است

و هر چه در خيال خويش " گيسو " مي بينم

پريشانش مي كنم

پريشان تر از سينه ي سفيدِ همين كاغذ

باري:

با كفش هايِ " گشاد و تنگِ پدر و پسرم "

سالهاي دراز...

در جاده هاي هراسِ شعر و زندگي

با سرعتِ تند و كند ...

دويده ام

اكنون ، تمام راه هايم خط به خط شده اند

دلم برايِ حرف هايِ خوبِ همه...

لك زده است؟!

 اما " تو " غصه مخور!

هنگام رفتنم

تمامِ ستارگانِ " زمين " و آسمان را

به نامِ تو مي كنم

حتي: آن ستاره ي پنج پري كه به خونِ خودم آغشته است

چرا كه:

خورشيدِ منورِ عشق

برايم

از دريچه ي چشمهاي تو طلوع كرده است

 

اي كه بدنبال از پاي، افتادنم هستي ؟!

اجاقم هنوز گرم است اما كمي سرد؟!

جمعي از گلهايي كه دوستشان مي داشتم

اكنون ، در صفحه ي سپيدِ سينه ام

مسخ گشته اند

باري: به رسمِ يادگاري

قلبِ مجنونم را به تو تقديم مي كنم

بعد از من ...

لحظه هاي آب و آبرويم را پاس بدار!

شبِ تدبير ...

چندان به گريه ي نامرد،راه مده!

اگر خواستي

خود را به آغوشِ باد و بارانهاي پاك بسپار !

هرگز ، تاب بي مهريت ، را ندارم

مي ترسم شاخه هاي ترد

خيالات چندين ساله ام

به يكباره بشكند

 

آيا شنيده اي كه مردان مرد

ايستاده مي ميرند

اگر چنين اتفاقي برايم افتاد

چندان نگران نباش

زندگي را كنار مي گذارم براي تو

نه براي هيچكس

تا خود بتنهايي

به دانايي ابدي خاك بپيوندم

دوستان ! سمفوني آگاهي خاك را

سالهاست به خوبي

به مورد اجرا گذاشته اند

تا اكسير عشق را يافته اند ...

 

از تو و گلهاي زيبايت

بسادگي دل نمي كنم

چرا كه : سبزينه ي نگاه تو

يادآور " سپهر " زيباست

خيال نكن كه " پريسا "يت را نمي گويم

 بدانكه " شهره "ي شهرم

" امين " اين وطنم

هنوز هم از پلك برفي خورشيدت

" شهريار" ي مي جوشد و

" بهبود"ي حاصل مي شود

كه هر دو الحق ...

لايق گلهاي پاك ما هستند

اي عزيز !

ستاره هاي اشكت را پاك كن !

اينك ، من در گستره ي خاك

كمي به بيابان رسيده ام

تنها يك برگ گُل

و يك "علف هرز" برايم كافيست

به ره توشه ي ديگري

بي نيازم

بعد از اين ديگر لازم نيست

دگمه هاي ويران پيراهن

پاره پاره ام را بدوزي ؟!

مي داني : كه ديريست

تصوير بي شكيب مرا

از قاب زندگي ...

كش رفته اند

 

امروز ؛ شعرهاي سپيدم همه

بوي تند كافور مي دهند

و تنها تو مي داني كه ديگر

" آلبوم لبخندم " خيلي كهنه است

نمي خواهم همسفر مجبور آخرين كوچم باشي ...

وگرنه ، به تمنّا از تو تقاضا مي كردم

مرا هم بگذاري گوشه ي چمدانت

امروز براي لرزش بي امان لبهايت

ترانه اي غمگين مي شوم

امروز براي آخرين بار

ترانه ي دلتنگيم را مي سرايم

و در باغ نيمروز عاشقي

تا ابد

دفن مي شوم

شايد :

تا رستاخيز ديگر

كنار ساحل چشمانت

به انتظار بنشينم

و شايد هم ...

كبوتران وامانده ي روزگار ...

سراغ مرا از تو بگيرند

بگو : كه او ، از خود خويش

خيلي گلايه داشت

و پيوسته به برادر سفر كرده ي خويش

مي انديشيد

فصلهاي بسياري ، اشكهاي

جاري و يخ بسته اش را

بتماشا نشسته اند

و بسياري از عزيزان

كه از رگ و ريشه دوستشان مي داشت

در كمال تعجب مي گفت :

" ديريست انگار از من متنفرند "

و حتي به شاخ و برگ جوان خويش

دستور مي دهند

كه به روي من خراب شوند ؟!

اما دوباره سوگند مي خورم

كه من ، مسافر بي باك هر سپيده ام

راهي كه از براي پايان من

آغاز گشته است

تا من چقدر

به گورستان ... باقيست

اي بلبلان خوش الحان باغ زندگي

با آنكه شاعرم ؟!

اما : " قفلي عظيم بر دهن خاك بسته ام "

و اكنون ، " موي سپيد ، روي نگاهم نشسته است "

باري :

در آخرين تشنّج اين مرگ و زندگي

سنگم ... سنگ ؟!

سنگ دلتنگ

سنگي كه زاده مي شود

از گوشت و استخوان

در سايه روشن

تابوت زندگي

 

منصور بني مجيدي / آبانماه سال 1380 / از كتاب بهاري از خاكستر پائيز / چاپ 1381

 


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در دوشنبه 10 تیر1387 ساعت 4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت