رضا قنبری- روزنامه ی اعتماد ملی- ۱۹-۴-۸۷:<سپيده كه سر بزند/ نخستين روز بي تو بودن/ آغاز مي‌شود> <بسطامي> داشت مي‌خواند: <يك نفس با ما نشستي/ خانه بوي گل گرفت.> صداي آهنگ <اس‌ام‌اس> مي‌آيد؛ 5/1 شب براي دادن اس‌ام‌اس، ساعت خوبي نيست!؛ مي‌خوانم: <بابا فوت كرد.<امين > پسر منصور بني‌مجيدي پيام را داده. منتظر اين خبر بودم! ماه‌ها بود كه منتظر اين خبر بودم. منصور بني‌مجيدي حدود دو سال بود كه با خرچنگ مرگباري درون بدنش زندگي مي‌كرد؛ خرچنگ زشتي كه رشته‌هاي حيات او را پاره مي‌كرد. يك ماه قبل از مرگ، شاعر را براي آخرين بار روي تخت بيمارستان ديدم.

با صدايي لرزان و خسته از بيماري؛ ديدن يك دوست روي تخت بيمارستان در حالي كه شعله عمرش رو به خاموشي است براي من كابوسي در بيداري بود اما <منصور> حقيقت مرگ را پذيرفته بود؛ من و ديگر دوستان او هم اين حقيقت تلخ را باور كرده بوديم؛ باور كرده بوديم او كه اشتياق كلمات بود، او كه بي‌قرار پهنه‌هاي خزر است؛ به زودي از ميان ما مي‌رود. <منصور بني‌مجيدي> از آن دست شاعراني بود كه خودش از شعرش جلو زده بود؛ انسان‌گرايي و عواطف ناب او، دوستان فراواني برايش فراهم آورده بود؛ دوستاني كه به طرح لبخند و نيك‌انديشي و مهرباني او خو گرفته بودند. دوستان شاعر زيادي را مي‌شناسم كه اعتقاد دارند، شخصيت و انسانيت بني‌مجيدي از شعرهايش مهم‌تر و ارزشمندتر است؛ و چه شكوه و زيبايي چشمگيري در اين نكته نهفته است؛ او به ارتفاع انسانيت و انسان‌گرايي رسيده بود؛ به جايي كه كلمات و شعر همواره سعي در كشف و بيان آن دارند! سال‌ها دوستي با اين <انسان- شاعر> خاطرات زيبا و ماندگاري برايم به جا گذاشته است؛ خاطراتي كه رنگ و بويي شاعرانه دارند و حالا‌ كه مي‌نويسم؛ لبخند و اشك را با هم در من مي‌انگيزند.

حسادت‌برانگيز بود كه هرگز غيبت هيچ شاعري را نمي‌كرد؛ هرگز از كسي بدگويي نكرد؛ بي‌ادعا بود و همواره مي‌گفت: <من طول و عرض خودم را مي‌شناسم.> منصور بني‌مجيدي در هشت سال اخير كتاب‌هايش را چاپ كرد، اما همواره در مطبوعات ادبي شعرهايش به چاپ مي‌رسيد و حضور مناسب و موثري در فضاي ادبي سال‌هاي اخير داشت. در شعرهايش، نوعي خشم و خروش نسبت به جنگ و كشتار، توهين و تحقير انسان و مسائل اجتماعي وجود داشت؛ او در شعرهايش هم <انسانگرا> و <عاطفي> بود؛ كلا‌م و رفتارش يكي بود. در آخرين ديدارم با دوست شاعرم [حدود يك ماه قبل] مرگ را در او حس كردم و او نيز به <سفر اجبار> واقف بود؛ مصاحبه‌اي گرم و صميمانه با او انجام دادم. شاعر، ساده و رك به سوال‌هايم جواب داد؛ او تاكيد داشت كه در وجه اول مي‌خواسته <انسان> باشد و در وجه دوم شعر و شاعري برايش مهم بوده: <من در وجه اول مي‌خواستم انسان باشم. انسانيت شرط اول زندگيام بود؛ شاعري شرط دوم. به خودم مي‌گفت: اگر انسان خوبي نباشم، وقتي مخاطب يا دوستانم با من برخورد كنند مي‌فهمند كه در شعرم حرف بيخود زده‌ام...[ > مجله هنرمند، شماره 24]

به آستارا رفتم تا با دوستم وداع كنم؛ كمي گريستم و بعد سكوت كردم؛ سكوتي كه تا تهران ادامه داشت و بسطامي داشت دوباره مي‌خواند: <يك نفس با ما نشستي خانه بوي گل گرفت/ خانه‌ات آباد كاين ويرانه بوي گل گرفت...>


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت