روایتی از جریان سیال زندگی

 

روزنامه ی فرهنگ آشتی:

غم‌انگیز است اینکه کتاب تازه‌ای از یک شاعر منتشر می‌شود و او هیچ‌گاه نتواند آن را ببیند. «ساعت‌های بی‌خیزاب» یکی از همان کتاب‌هاست که شاعرش در آرزوی انتشار آن، برای همیشه از زندگی خداحافظی کرد. در واقع مرگ اجازه نداد تا بنی‌مجیدی بماند و کارهای نیمه‌کاره‌اش را سروسامان بدهد.در طول چند سال گذشته، شعر معاصر ایران دوران بی‌رمقی را پشت سرگذاشت؛ دورانی که بسیاری از شاعران ترجیح دادند متناسب با وضعیت پیش آمده، در گوشه‌ای بنشینند و نظاره‌گر حرکت‌های دیگران باشند. در این میان آستارایی‌ها فعال‌تر از بقیه بودند و توانستند در همین دوران رکود، شعرشان را به جامعه ادبی ایران معرفی کنند. شاعران جوان آستارا، بارها به نقش بنی‌مجیدی در تحول شعرشان اشاره کرده‌‌اند. اگرچه حیف است وقتی از آستارا حرف می‌زنیم اکبر اکسیر را به یاد نیاوریم.

بنی‌مجیدی اولین کتابش را با عنوان «بهاری در خاکستر پاییز» در سال 1381 منتشر کرد و حالا یازدهمین و تازه‌ترین کتابش وقتی چاپ شده که چند ماه از مرگز در یک نیمه شب خاکستری می‌گذرد.«ساعت‌های بی‌خیزاب» 146 شعر را در برمی‌گیرد که از هفت کتاب او گزینش شده‌اند. حال و هوای بیشتر شعرها، روایتی است از جریان سیال زندگی.تلفیق عناصر داستانی با مشخصه‌های شعر، یکی از مهم‌ترین ویژگی‌ آثار بنی‌مجیدی است. البته طنز تلخ و گاه گزند‌ه‌ای نیز همواره چاشنی شعرهای او هستند که مخاطب را به این فکر وا می‌دارند تا زندگی را از ابعاد دیگری، غیر از نگاه‌های معمول و همیشگی ببیند.

داریوش معمار هم در مقدمه کتاب نوشته است:

«بنی‌مجیدی از نظر من شاعری است که روح کلمات را دریافته است و در اکثر شعرهایش کودکی کنجکاو، حساس و عامی است. او با دقت در هرآنچه که جریان دارد از سیاست، جنگ، مرگ، زندگی، عشق و نفرت گرفته تا نقش اشیا و طبیعت در سیر این روند، وارد زبان شده و سعی کرده تا زندگی را با روان سرکش واژه‌ها پیوند زده و درنوردد. این موضوعی است که در تمام شعرها، از مجموعه اول او تا شعرهای چاپ نشده وی، در بعد عمل معنا و روح معنوی زبان دیده می‌شود».

گفتنی است «ساعت‌های بی‌خیزاب» با سرمایه‌گذاری مجله «گوهران»، فصل‌نامه تخصصی شعر منتشر شده است.پایان معرفی این کتاب، می‌تواند چاپ یکی از شعرهای آن باشد:

این ابرهای نه چندان سیاه / تابع باده‌های هرزه‌گردند! / از آسمان صاف / باج‌خواهی می‌کنند

چه پشته‌ای چه توده‌ای / از این قطار به آن قطار

پای پیاده می‌روند! / و قتی به مرز آشتی می‌رسند!

دور از خیابان اصلی / باران می‌بارند.


 

نوشته شده توسط دوستداران منصور در دوشنبه 2 دی1387 ساعت 5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت